تبليغاتX
دختر گلی مامان

دختر گلی مامان

اینجا شرح احوالات آریانا گلی وبه قول خودش آریانا خانمه .

تولدت مبارک عزیز دلم

برایت می نویسم تا بدانی چقدر عزیزی وچقدر دوست داشتنی ..........

باورم نمی شود ...چه زود ۷ ساله شدی ...چه زود به پایان کودکی ات نزدیک می شوی .....

انگار همین دیروز بود که با یک لباس سرهمی سبز وکفشهای کوچکی که فقط دو انگشت من توی آن می رفت از هواپیما بیرون اومدیم وبابائی با هیجان تو رو می دید که بعد از یکماه چه بزرگ شده بودی .....همین دیروز بود که برای اولین بار در مهمانی دوستانه همه پر از هیجان وشور بودند که اولین نوزاد گروه دوستانه مان را که تو باشی در آغوش بگیرند ....خاله سولماز وخاله نکیسا مشتاقانه در انتظار دیدن تو .....وای خدای من چه زود گذشت ...حالا زورم نمی رسد که تو را بلند کنم ودر آغوش بگیرمت ....حالا آنقدر بزرگ شده ای که سر هر چیزی که مخالف نظرت هست با من بحث می کنی وگاهی من در مقابل استدلالهایت کم می آورم ......

حالا روزهائی هست که با یادآوری دوران بچه گی ات سر ذوق می آئی و عجیب است که خاطرات بچه گی ات را خوب به یاد داری ..................

امسال مثل همیشه که منتظرم تا روز تولد عزیزانم برسد وبتوانم تا آنجا که می توانم غافلگیرشان کنم برای تو از ماهها قبل تدارک هدیه ای برایت دیدم که خیلی دوست داشتی .....موبایل کیتی

لحظه بازکردن کادو یت برای من خاطره انگیزترین وپر هیجان ترین لحظه بود .... چشمهایت که از شادی

برق میزد برای من کافی بود تا بدانم همه دنیا مال من است که توانسته ام خوشحالت کنم ...آن هم به یمن زحمتی که به عمو فرشید وخاله نکیسا داده بودم که این دو همیشه در شادیهایمان شریکند .....

آریانای عزیزم تمام چیزهای خوب دنیا رو برای تو می خواهم ...می خواهم به تمام آنچه می خواهی دست یابی .....من همیشه ودر همه حال کنارت هستم ....دوستت دارم آنچنان که در تصور نمی گنجد........

آرزویم رسیدن تو به تمام آرزوهای خوب است .................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 12:15  توسط مامان آریانا  | 

دختر نگو یه دسته گل ........

دیروز رفته بودم مدرسه آریانا جون .....معلمش خیلی خیلی ازش راضی بود وازم خواست که براش یه جایزه بگیرم که سر صف تشویقش کنن ......

من هم بعد از کلی فکر کردن رفتم براش یه کتاب دایناسورها و سی دی های اموزشی موشا وکوشا رو براش گرفتم وکادو پیچی کردم ودادم دفتر مدرسه شون ...........

 

حالا قراره که بهش جایزه شو بدن و منتظرم ببینم عکس العملش چیه ....واسه تمام بچه های کلاسشون هم پاک کن باربی خریدم که خانمشون بهشون بده از طرف آریانا ......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 8:33  توسط مامان آریانا  | 

عشق منی تو ....تو عاشق بستنی ....

الان مدتیه که از مدرسه میای دیگه به من زنگ نمیزنی واونقدر با اردوان وکشور مشغولی که یادت نمیاد باید به من زنگ بزنی ویه خورده مثل اون موقعها روی اعصابم راه بری که حوصله ام سر رفت ...خدا رو شکر که دیگه حوصله ات سر نمیره ....

اردوان این روزها اونقدر شیرین شده که هرچی بگم کم گفتم ...اونقدر که تو هم با اشتیاق وذوق فراوان قربون صدقه اش میری که قربون داداشه گوگولی وخوشمزه ام برم ......مدام هم از خوشمزه گی اش می خوریش ....یعنی اینکه جای دندونهات روی بازوی سفید قلمبه است .....

اون وروجک هم صداش درنمیاد .......

خلاصه خواهر برادر حسابی با هم خوش می گذرونین ......

دیروز تلفنم زنگ زده میبینم از خونه است .....

من :سلام دختر گل مامان

آریانا: سلام مامان

من : چطوری مامان ....خسته نباشی ....چه عجب به مامان زنگ زدی ؟؟؟مدرسه چه خبر؟؟؟

آریانا: مامان هیچ خبر همه چی خوبه ....بستنی بخورم ؟؟؟؟؟؟

من : آها پس واسه بستنی زنگ زدی ؟؟؟؟؟؟

آریانا : آره مامان بخورم ؟؟؟؟؟

من : بخور ....

آریانا: باشه مامان خداحافظ .......

من :

ما روباش ...گفتیم شاید بچه مون زنگ زده خب رنمره املاشو بهمون بده ؟؟؟؟زهی خیال باطل .....

دوست دارم آریانا گلی مامان ....یه عالمه ...هرچی بگم بازم کمه .............................

اردوان این روزها تازه یاد گرفته که اجزای بدنش رو بهمون نشون بده واون هم به زیباترین وبامزه ترین شکل ممکن .

اصولا بچه ای نیست که بشینه وتو باهاش کار کنی وچیزی بهش یاد بدی ...همه چی رو حین بازی و شیطنت باید باهاش کار کنم .....همچنان عاشق کابینت های آشپزخانه است وتا حالا کلی ضرر وزیان بهم زده وکلی از سرویسهامو ناقص کرده وکلی ظرفهائی رو خیلی دوست داشتم  رو شکونده .....اصولا با کلمه دست نزن ونکن ونه هیچ ارتباط خوبی نداره و اصلا این چیزها رو نمیشنوه ......

کافیه صدای در بیاد که یکی اومده یا یکی داره میره بیرون ...هرچا باشه خودش رو میرسونه ببینه چه خبره ؟؟؟؟؟

خلاصه اینکه همه مون عاشقنه دوست داریم ....آریانا که از مدرسه میاد اردوان هست ودیگه حسابی سرش گرمه .....ما هم تا میریم خونه اون وروجک میدوه وفرار میکنه که یعنی ما بریم دنبالش و بغلش کنیم واون هم غش غش بخنده ......

کارشه اینه تا یکی میاد خونه میدوه طرف مبل وبا هیجان مثلا خودش رو قائم میکنه .....تا میگم آرشیدا اومد .....میره طرف در اما به محض باز شدن در فرار میکنه سمت مبلها وکله اش رو میکنه توی کوسنها .....

شیطون بلای مامان .....همه مون دوستت داریم ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:55  توسط مامان آریانا  | 

قرص خواب ورده ......

این روزها سرم خیلی شلوغ بوده ونتونستم از آریانا جون چیزی بنویسم ......

مدرسه رو خدا رو شکر دوست داره وخانمش هم با اقتدار هرچه تمامتر ۳۲ تا دانش آموز رو توی کلاس کنترل میکنه ودرس میده .

روز یکشنبه ۱۵ آبان اولین املاء زندگیش رو نمره خیلی خوب که به زمان ما میشه ۲۰ رو گرفت ....چقدر بد شده که نمره نمیدن ....یادمه اون روزها چه رقابتی بود با همکلاسیهامون که تو چند گرفتی و من چند گرفتم واون چند گرفته ؟؟؟؟؟بعضی وقتها نمره هامون رو از هم قائم می کردیم.....اما حالا همه چی عوض شده ...اون موقع ما می گفتم آ کلاه دار و ا بی کلاه  حالا میگن آ اول و ا غیر اول و.....کلا همه چی عوض شده .....

خلاصه فردا دومین دیکته شو داره ودیروز کلی باهاش کار کردم وکلمات خارج کتاب بهش گفتم واز پسش براومد ....اما اونقدر دلهره پیدا کرده بود که شب هر کاری می کرد خوابش نمیبرد ....

اومده به من میگه مامان تو رو خدا یه قرص خواب ورده ( یعنی قرص خواب آور ) به من بده من بخوابم ......

منم از حرفش کلی خنده ام گرفته بود و بوسیدمش وبهش گفتم چرا نمی خوابی ؟؟؟

میگه همه اش فکر می کنم که املام خوب نمیشه وبلد نیستم بنویسم ....بهش گفتم تو خوب بلدی واز هیچ چیزی نترس ...اضطرابت بیخوده ...چون همه رو بلدی ....اما اصرار داشت یه چیزی بخوره که خوابش ببره ...من هم بهش زادتین دادم وبهش گفتم راحت می خوابی (البته چون برا ی آلرژی اش داره می خوره وگرنه بهش نمیدادم )

باز حرف خودش رو میزد و بعد بخاطر اینکه بهش ثابت کنم که خوب بلده بهش گفتم کلماتی رو که میگم با دستت روی مبل برام بنویس وهمه رو درست نوشت وکلی بهش امیدواری دادم وتشویقش کردم .......اما خودم باعث اینهمه اضطرابش بودم چون وقتی باهاش کار می کردم زیادی ازش توقع داشتم وباعث شدم که بترسه ......

خلاصه مجبور شدم برم توی تختش رو بغلش کنم وکلی با هم حرف زدیم تا خوابش برد (تازه نطقش بازشده بود که از خانمش واز بچه ها واز مدرسه برام حرف بزنه ) به هرحال هر طوری بود خوابید .....امیدوارم املای امروزش رو خوب بنویسه ..............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 9:9  توسط مامان آریانا  | 

مگه مجبورین ؟؟؟؟

نمی دونم این همه هوش واستعداد رو چه کنم با تو ....با هر چیزی راحت کنار نمیائی ...

اون روز که روز جهانی کودک بود آهنگ شادی پخش میشد وتو نمی تونستی خودت رو نگه داری وهی می رقصیدی ....بابائی بهت تذکر داد که یه خورده خودت رو کنترل کن باباجون......توجه نکردی ....یکی از دوستات کنارت بود وبهت گفت آریانا زشته ....تو هم درجواب بهش گفتی خوب آخه مگه مجبورن آهنگ شاد پخش کنن

دیدم واقعا درست میگی ووقتی آهنگ شاد پخش میشه عملا من خودم هم به رقص میام وای به حال تو که دیگه فعلا خودت رو آزاد احساس می کنی ....البته فقط فعلا

دلم یه جورائی سوخت ......خدائیش خیلی سخته موسیقی که می تونه تو رو به وجد بیاره وکاملا تو رو ریلکس کنه وشور وهیجان رو در تو زنده کنه .....فقط شنونده اش باشی ونتونی با آهنگش خودت رو به حرکت دربیاری ...نا خودآگاه آدم وقتی موسیقی شاد میشنوه به رقص درمیاد این دست خود آدم نیست ...........پس نتیجه اینکه برای جلوگیری از انجام حرکات موزون پخش آهنگ شاد ممنوع!

وقتی خوب نگاه می کنم همیشه معترضی ....هیچ چیزی تو رو قانع نمیکنه .....با هرچیزی کنار نمیای ومثل بچه های دیگه زود به خوسته های بزرگترها سر تعظیم فرو نمیاری ...یه جور سرکشی در تو وجود داره که یه وقتائی دوستش دارم ویه وقتائی خسته ام میکنه ...برای هر چیزی جوابی قانع کننده(از نظر خودت البته )می خوای وبه راحتی قانع نمیشی .............

به قوانین مدرسه هم اعتراض داری ولذت بردم وقتی جلوی معلمت به قانون زنگ تفریح معترض شدی که چرا با پیش دبستانیها یکی نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی راحت گفتی اه اه این دیگه چه قانونیه ؟؟؟چه مدرسه ای ؟؟؟؟من نمی تونم دوستم رو که پیش دبستانیه زنگ تفریح ببینم ......به نظر معلمت تو بچه قلدر وقدی هستی ....اما من یکی کیف کردم .....

هرچند بعضی وقتها حرص خودم رو هم درمیاری ...اما در کل راضی ام که راضی به هرچیزی نیستی ...............این حس کمال گرائی کودکانه ات رو دوست دارم ...........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:31  توسط مامان آریانا  | 

روز جهانی کودک مبارک .........

دیروز روز جهانتی کودک بود وتوی پارک زیتون مراسم بود ....من وبابائی هم بچه ها رو بردیم ....آریانا که از چند روز قبل یه بادبادک که باربی روش نقاشی شده بود آماده کرده بود که با کمک باباجون هوا کنه .....

توی ژارک که رسیدیم یه عالمه بادبادک توی هوا بود ویه عالمه بچه وبزرگتراشون که نخ بادبادکها رو گرفته بودن که باد نبرتشون .....

اردون رو دیگه نمیشد کنترل کرد ....آریانا که با باباجون مشغول هوا کردن بادبادک بودن ومن هم بدو بدو دنبال اردوان ....هی می خورد زمین ودوباره پامیشد وبا آهنگی که داشت پخش میشد با هیجان کله اش رو تکون میداد ومی رقصید وهمه بهش نگاه می کردن ومی خندیدن ......شاید نزدیک ۱۰ بار خورد زمین ...اما باز دوباره بدون اینکه به روی مبارکش بیاره پا میشد ومی رقصید وبدو بدو میکرد ......

از تلویزیون هم اوونجا بودن وبا آریانا مصاحبه کردن که امروز چه روزیه ؟؟؟؟؟؟

آرانا هم هاج و واج بابا رو نگاه کرد وگفت روز جهانی دختر ..........

پسر ها کلهم برن دنبال کارشون .....

خلاصه یه جایزه هم گرفت بخاطر بادبادک هوا کردن (البته باباش ) که یه ماشین بود واو هم کادو دادش به اردوان وکلی ذوق کرد بچه ام ....اما حال آریانا گرفته شد که چرا کادو دخترونه ندادن ؟؟؟؟؟

اینقدر اردوان بدو بدو کرد که نیم ساعتی توی بغلم عملا غش کرد ........

طفلی بچه ام بسکه توی خونه است وقتی میاریمش بیرون نمی دونه چه بکنه از اینهمه شوق وسرخوشی .....

قول میدوم هوا خوب بشه هر روز که نه اما یه روز درمیون بیارمتون بیرون .....باشه ....؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 13:25  توسط مامان آریانا  | 

از روز اول مدرسه با راننده سرویس آریانا جون مشکل دارم ......

نمی دونم چه سریه که تا دم خونه نمی بردش وسر خیابون پیاده اش می کنه ....هر چی هم باهاش صحبت می کنم زیر بار نمیره .....یه پسره جوونیه وحرف خیچ کسی رو قبول نمی کنه ......حتی باباش ارباب رجوع اداره مون بود چون شرکت داشت ، پرونده اش رو نگه داشتم وبهش گفتم با پسرت صحبت کن دخترم رو دم در خونه برسونه ...او هم جلوم بهش زنگ زد اما از ترس باباش فقط همون روز آریانا رو رسوند ودوباره همونجای قبلی پیاده اش کرد .....

تو رو خدا جوونای امروزی رو می بینین که حرف پدرهاشون هم توی گوششون نمیره ؟؟؟؟

خلاصه کلافه شدم از دستش وامروز دست به دامن خانم مدیر بیچاره شدم .....

فکر می کنی چی بهم گفت ؟؟؟؟؟؟

دیروز گویا خانم مدیر هم توی سرویس آریانا جون بوده .....برام تعریف کرده که به راننده گفته ::::

می میری منو برسونی تا دم در خونه مون ؟؟؟؟

چی میشه مگه ؟؟؟؟می میری ؟؟؟؟؟

خانم مدیر می خندید ومی گفت ....اما من خیلی خجالت کشیدم ......

می گه بهش گفتم آریانا جون زشته اون بزرگتره از تو نباید باهاش اینجوری حرف بزنی ....اما آریانا در جواب مدیر بهش گفته آخه اذیتم می کنه .....آخه مگه چی میشه ؟؟؟می میره ؟؟؟؟

اینم از دختر زبون دراز ما .....گاهی با این جواب دادنهاش باعث خجالتم میشه ....بعضی وقتها می گم بد نبود یه خورده خجالتی بود وهر حرفی سر زبونش میومد رو به زبون نمی آورد ویه شرمی ، چیزی داشت ......اما این دختره با این زبون تند وتیزش تا حالا خیلی ها رو از خودش رنجونده ....از عمه جون وبابابزرگ ومامان بزرگ گرفته تا پرستارشون که یه بار از دستش گریه کرد ، حالا هم که راننده سرویسش .....یه جورائی فکر میکنم پسره از زبون درازی آریانا لجش گرفته وکوتاه نمیاد .......

خانم مدیر بهم قول داده با یه راننده دیگه صحبت کنه وخبرم کنه .....طفلی سرش خیلی شلوغه وبا این وجودش حواسش به همه چی هست ......

مدیر خیلی خوبیه ......جدا خسته نباشی خانم مدیر گل

این هم از ماجراهای دختر شیطون بلای ما می دونی چقدر دوستت دارم ؟؟؟؟؟نه هرگز نمی دونی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:13  توسط مامان آریانا  | 

این روزها.....

آریانا مدرسه رو رسما شروع کرده ودیگه دخترکم مشق داره ...هر روز لوحه نویسی داره ومنو یاد کلاس اول خودم می ندازه ....هنوز دفتر دیکته کلاس اولم رو بابا داره ...جلدش چرمی بادمجونی بود ......

حالا این دفتر های جدید همه شون خوشگلن ونیازی به خط کشی ندارن ......

آریانا جون چون چپ دسته یه خورده مشق نوشتن وکنترل کردن دستش روی کاغذ سخته واسش ....

برای همین یه خورده خسته میشه ....اما خوش خطه وومرتب می نویسه (البته باید نظارتش کنم  )

اردوان هم تا ازش چشم برمیداریم یا توی کیف آریانا ست ویا توی کمدش وداره همه چیزش رو به هم میریزه ....دیشب با کله رفته توی کمد ونشسته بود توی کمد و همونجوری که سرش رو خم کرده بود داشت تموم مدادهای آریانا رو از توی جعبه می ریخت بیرون ......

آخه مگه مجبوری پسر ؟؟؟؟؟

دیروز آریانا به اتفاق بابا ودائی علی  برای اولین بار اردوان رو بردن دریا ......چه کیفی کرده بود پسره .....بابائی میگفت کاش اومده بودی وازش فیلم می گرفتی ....نبودی ببینی چه می کرد ؟؟؟؟؟

چه حالی کرده این پسره ؟؟؟؟؟

اونقدر خسته شده بود که دیگه نا نداشت حرکت کنه ....

کاش هر روز بری دریا وروجک

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 9:51  توسط مامان آریانا  | 

آریانا کلاس اوله .....

سی ام شهریور۹۰

امروز جشن شکوفه های کلاس اولی بود وآریانا رو بردم مدرسه .....درحالی که همه جا به قول اریانا پائیز شده وبرگ درختها داره زرد میشه ومیریزه اما چرا اینجا هنوز گرمه ؟؟؟؟

کاش فقط گرم بود .....

امروز توی حیاط مدرسه عملا داشتیم از گرما ورطوبت هلاک میشدیم که با آعتراض مادر وپدرها برنامه زود شروع شد وزود هم تموم شد .....

بچه ها رو با گل وشکلات پذیرائی کردن و راهی کلاساشون کردن ....آریانا توی کلاس خانم مجیدی افتاده ....

واین بعد از کلی حساسیت به خرج دادن من و کلی کنکاش وپرس وجو اتفاق افتاد ....

اولش توی کلاس خانم خسروانی بود که از بسکه ازش شنیدم که خیلی سخت گیره وبا بچه ها کنار نمیاد با خانم مدیر گفتم به صلاح دید خودش آراینا رو جابجا کنه که اون هم در نهایت همکاری این مکار رو کرد ...اما امروز به نوعی پشیمون شدم ....

خانم خسروی از اون معلمهای با جذبه وپر ابهت به نظرم اومد که می تونست آریانا رو نظم ببخشه ....اما خانم مجیدی همچی یه خورده بی حال وبی انرژی به نظر میرسید ....به خانم مدیر که گفتم گفت نگران نباش بعضی ها توی جمع نمی تونن خ.ب ارتباط برقرار کنن ، اما خانم مجیدی از معلمهای خوب کلاس اولیه وحساسیت به خرج نده ...می ترسم با توجه به حساسیتهای آریانا ،توی کلاس خانم خسروی بگذارمش ....من هم یه جورائی قانع شدم اما همچنان نگرانم .....

کلاس بندی که تموم شد از آریانا پرسیدم نظرت راجع به خانمتون چیه واون هم گفت خوشم اومده ازش ....خدارو شکر

مشکلی که با آریانا دارم اینه که اگه از کسی خوشش نیاد دیگه حاضر نیست باهاش کنار بیاد ....هر کسی می خواد باشه ......

واسه همین نگران بودم اگه از معلمش خوشش نیاد و بهانه ئی مثل کلاس شنا و بقیه کلاسها بیاره چه خاکی به سرم بریزم ؟؟؟؟؟

خدا رو شکر شانس اوردم ....(البته فعلا )

۳۱مهر ۹۰

خانم مدیر زنگ گفت وبهم گفت که دیدم دیروز نگران بودی ومستاصل شده بودی دلم نیومد سال اول رو با نگرانی شروع کنی وآریانا رو برگردوندم توی همون کلاس قبلیش .......من هم کلی خوشحال شدم ویه عالمه هم از اینهمه لطف وتوجهش تشکر کردم

--------------------------------------------------

۶ مهر ۹۰

بعد از ماجراها وحساسیت ها وکلی تحقیق وتفحص در خصوص معلمهای کلاس اول ،بالاخره آریانا کلاس اولش رو با خانم خسروانی شروع کرد .(به لطف خانم مدیر  )

امروز خودم بردمش کلاس که با خانمش هم آشنا بشم .....

خیلی با انرژی وبلند وبا صدای رسا با بچه ها خوش وبش میکرد ......

 

اما از آریانا بگم ....

بعد از اینکه خانم معلم کلی با بچه ها وپدر ومادرها صحبت کرد گفت بچه ها به مامان باباها بگید که دیگه با شما کاری نداریم وبرید .....

آریانا هم اولین کسی بود که با صدای بلند پاشد وبا دستهاش ادای برید  رو درآورد وگفت ....بفرمائید برید ......

خانم معلمش خیلی خوشش اومد ....گفت خوب دیدید که دخترمون چی گفت ؟؟؟؟چی گفتی ؟؟؟دوباره بگو .....آریانا هم که کیف کرد باز پاشد وگفت بفرمائید برید دیگه .....

مامان وباباها همه خندیدند ومن هم خنده ام گرفته بود ...امان از دست این دختر ......

آریانا مدام به من نگاه میکرد که برو دیگه مامان ......

من هم خداحافظی کردم واومدم اداره ......

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 8:29  توسط مامان آریانا  | 

روزهائی که نیستی.....

این روزها خونه هیچ صفا نداره ...من وبابائی حسابی دلمون برات تنگ شده وهر لحظه به یادت هستیم ....اردوان هم نبودنت رو کاملا احساس می کنه وتوی خونه راه می ره وهی میگه دده دده ....دده نی(دده نیست ) ...من برای لحظه لحظه بودنت دلم تنگ شده ...حتی برای ریخت وپاشهات ...برای جلوی آینه بازی کردن هات ...برای ریخت وپاش کمد دیواری اتاقم که هر وقت از اداره میومدم کلی از شالهای منو درآورده بودی ودور  تنت می پیچیدی ....برای همه چی ات دلم تنگ شده ....

وای خونه بی تو صفا نداره عشق من .......

از اردوان بیچاره هیچی ننوشتم .... این روزها وقت نمی کنم وبلاگش رو به روز کنم پس همینجا ازش می نویسم ....

پسرکم فوق العاده شیطون وبازیگوش شده ....یکی از سرگرمیهاش اینه که تا باباش رو میبینه که داره تلویزیون نگاه می کنه میپره میره پای تلویزیون واونو خاموش میکنه وعینه تاب هی می چرخونش ....بابائی هم دعواش میکنه اما مگه فایده داره ...غش غش می خنده ودوباره کار خودش رو انجام میده ....

این روزها دیگه راه افتاده ...دیشب برای اولین بار بردمش بیرون وبا کفش راه رفت ....هی خم میشد می خواست کفشش رو دربیاره ...بچه ام حوصله پوشیدن کفش رو نداره واساسا از هر نوع کفش وجورابی بدش میاد ....

توی خونه هم حریفش نیستم به هیچ وجه ......همه چی رو میریزه به هم و.اصولا با چیزهائی کار داره که ما بزرگترها باهاش کار داریم .....کابینتهای آشپزخونه رو همه رو با بند بستم وکابینتهای تکی رو مدام باز میکنه وبه هم میریزه ....

 پسر داشتن خیلی سخته .

                                           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 13:15  توسط مامان آریانا  |