دختر گلی مامان

اینجا شرح احوالات آریانا گلی وبه قول خودش آریانا خانمه .

فعلا .....من مرد این خونه ام

دیشب بابا هرمز رفت ماموریت تهران ....آریانا کلاس اسکیت داشت وبا اردوان رفیتم دنبالش ....کلی ناراحت بود از اینکه با پدرش خداحافظی نکرده ( هر چند موقعی داشته میرفته کلاس از بابائی خداحافظی کرده بود )

اردوان از من قول گرفته بود که براش سی دی لاک پشت های نینجا رو بخرم ......

کلاس آریانا تمام شد و سوار شد و اردوان که چیزی یادش نمیره ، یادآوری کرد که مامان حالا بریم سی دی بخریم .....

با ماشین ایستادم روبروی سی دی فروشی و پیاده نشدم و خودشون دوتائی رفتن وسریع دوتا سی دی خریدن واومدن .......

حالا اینکه تا برسیم خونه باید توی ماشین سی دی کدوم یکی اول دیده بشه ؟؟؟؟؟

معلومه دیگه .....اردوان .....

سی دی رو گذاشت توی دستگاه و مشغول تماشا شدن دوتائی ....منم هرجائی کار داشتم نباد ماشین رو خاموش میکردم .....

خلاصه کارام رو انجام دادم و اومدیم خونه ...بچه ها شامشون رو توی اتاقشون خوردن ودر حال کارتون نگاه کردن ومنم تنهائی نشستم پای تلویزیون ......خیلی خسته بودم وخوابم میومد وسریع چراغ خاموشی زدم و گفتم وقت خوابه ....12 رفتیم توی تختخواب دونفره که 3 نفره بخوابیم !!!!

تازه بازیشون شروع شده بود که بابا هرمز زنگ زد .....

اردوان با هرمز که صحبت کرد بهش گفت .....

بابائی راستی حواسم نبود ...حالا که تو نیستی من  مرد این خونه ام ....یادم نبود در رو قفل کنم ...برم ببینم در قفله .....؟؟؟

گوشی رو داد دست آریانا و رفت که ببینه در خونه قفله یا نه  !!!!

وروجک ، یه بار باباش این جمله رو بهش گفت شد آویزه گوشش ، اما صد بار یه چیز دیگه رو بهش بگیم ، یادش میره .......

امروز هم از اول صبح بیدارن ودوتائی با هم پاشدن صبحانه خوردن و منو بدرقه کردن که بیام سرکار !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 14:44  توسط مامان آریانا  | 

تولد چهار سالگی اردوان عزیزم

از اول مرداد ماه ذوق وشوق تولد اردوان رو در پوست خودش نمی گنجوند .هر روز می پرسید مامان تا روز تولدم چتد روز دیگه مونده ؟؟؟؟ واسه خودش نقشه کشیده بود که کیا رو دعوت کنه وچه کیکی رو سفارش بده ..... مثل همیشه مک کوئین .....پسرم عاشق مک کوئینه ....ماشینهای مک کوئین رو خیلی دوست داره وسیری ناپذیره در مقابلشون .... بالاخره به روزهای تولدش نزدیک شدیم ....چون باید دوستامون رو دعوت می کردیم تصمیم گرفتیم که پنجشنبه 23 مرداد براش جشن تولد بگیریم که بتونیم شب بیشتر دور هم باشیم .... بابا هرمز هم روز سه شنبه ماموریت رفت تهران و قرار شد پنجشنبه برگرده وتمام تدارک تولد از خرید گرفته تا بقیه کارها مثل همیشه افتاد گردن من .... چهارشنبه همراه آریانا واردوان به قنادی رفتیم و یه کیک به شکل ماشین سفارش دادیم ...چون کیک تولد پارسالش مک کوئین بود ، امسال ماشین زرد وقهوه ای سفارش دادیم ..... چند تائی بادکنک آبی وقرمز خریدیم و یه کلاه و شمع ..... اومدیم خونه ومشغول باد کردن بادکنک ها شدیم ...چندتائیشون ترکیدن ...( بادکنهای چینی همینن دیگه ) اردوان اونقدر ذوق میکرد که من از هیجان این بچه بیشتر دلم می خواست هرکاری دوست داره براش بکنم ..... رفتیم ستاره و یه ماشین از مجموعه ماشینهای مک کوئین خرید ....آریانا هم جوری که اردوان متوجه نشه یک سری کامل از ماشینهای کوچک آهنی از مک کوئین رو براش خرید که بعد که رفتیم خونه جدید بذارشون توی دکور اتاقش ..... اونجا خاله شکوه دیدیم وازم پرسید که تورو خدا برای اردوان چی بخرم ....با خنده گفتم مک کوئین ...... خلاصه بابائی غروب پنجشنبه چند ساعتی قبل از مهمونها رسید وبرای آریانا واردوان ومن مثل همیشه که اگه حتی برای یه نیم روز هم بره ماموریت سوغاتی میاره کلی خرید کرده بود ..... بماند که آریانا خانم کلی حسودی کرد که چرا برای مامان واردوان دوتا خریدی و برای من یکی ؟؟؟؟؟ شب شد ومهمنها از راه رسیدن ...... اولین مهمونمون هانا بود که مهمون افتخاریمون بود .....دوست اردوان وهمسایمونه که همیشه با اردوان دوچرخه سواری می کنن .....دختر خیلی شیرین زبونیه ... خیلی قشنگ احساساتش رو بروز میده .... تا اومد داخل گفت اردوان چه لباس قشنگی پوشیدی .... آریانا لباس تو هم قشنگه .... بعدش خاله نکیسا وعمو فرشید وآرشیدا .......بعدش خاله الهام اینا و بعد پانیذ و پارسا وبابا ومامانش و بعد خاله شکوه وکیارش وباباش ..... تمام مدت منتظر کیک و باز کردن کادو ...... تام تولد یک طرف وباز کردن کادوها یک طرف ..... یکی نبود اردوان رو بگیره .....از هیجان نمیدونست چکار کنه ظرف غذای مک کوئین ...ماشین مک کوئین ...هواپیماهای شرکت مک کوئین ....ساعت مک کوئین ..ماشین بو گاتی .....وای خدای من ....دیگه بقیه کادوها براش جذابیتی نداشت ....دست همه دوستان درد نکنه ..... خدای من دنیای بچه ها رو ببین ....با داشتن چه چیزهای کوچکی یه دنیا هیجان وخوشحالی ...... اردوان عزیزم تولدت مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 11:21  توسط مامان آریانا  | 

یکسال بعد .......

یکسال زمان زیادی ست برای تاخیر داشتن در نوشتن از لحظه های زندگی بچه هائی که تمام زندگی منند .... گاهی فکر می کنم کار ها وشیرین کاریهایشان یادم نمیرود اما اینطور نیست ....آنقدر در زندگی پیپیده شده ایم که خاطرات محو می شوند و گاهی اگر نوشته ها نباشند هیچ چیزی یادمان نمی ماند ...... حالا نمی دانم در این یکسال گذشته از کجا بنویسم ؟؟؟؟؟ آریانا واردوان رابطه خیلی خوبی با هم دارند خدارو شکر .... همیشه دلنگران از رابطه شون بودم اما هرچه زمان بیشتر می گذره وبزرگتر میشن .....صمیمیت ووابستگی شون بیشترمیشه ..... عشق میکنم وقتی توی رختختواب آریانا دراز می کشه وآریانا با عشق برای اردوان کتاب می خونه ......عشق می کنم وقتی کنار هم دراز می کشن وکارتنهای مورد علاقه شون رو نگاه می کنن....... عشق می کنم وقتی با هم دعوا می کنن ، اردوان از آریانا می پرسه ....دیگخ منو دوست نداری آریانا ؟؟؟؟ وآریانا با عشق بغلش می کنه ومیگه چرا عزیزم ..مگه میشه دوستت نداشته باشم عزیزم ؟؟؟؟؟ اینها تک تک ثانیه هائی ست که در زندگی به من عشق میده و من جون می گیرم و معنی طراوت وسرزنده گی رو می فهمم . این یک سال گذشته سرشار بوده از لحظه های دوست داشتنی که از دست من رفته ونمی دونم که کدومشون رو بنویسم...انا دوباره شروع می کنم کوچولوهای دوست داشتنی قشنگم .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 14:13  توسط مامان آریانا  | 

تعطیلات نوروز 93

نوروز امسال با تمام نوروزهای سالهای قبل برای ما فرق داره ....امسال ما در قشم می مونیم ، نه به اصفهان میریم ونه به اهواز ..... اولین سفره هفت سین رو توی خونه خودمون پهن می کنیم . با آریانا جون رفتیم بازار پردیس و وسایل سفره هفت سین رو با هم خریدیم ....همه رو به رنگ بنفش خریدیم . آریانا هم ذوق وشوق خاصی برای چیدن سفره داره واین منو به وجد میاره که چقدر خوبه که دخترم بزرگ شده ... معمولا وقتی منو آریانا بازار میریم ، اردوان رو با خودمون نمیبریم .....با همدیگه بیشتر حال می کنیم ...مگر اینکه بخواییم برای اردوان خرید کنیم ...هر وقت با ما بیرون میاد غر میزنه وزود خسته میشه و در ضمن تقاضای خرید سی دی هم داره ...... خرید وسایل که تمام شد ، اومدیم خونه وبا ذوق وشوق تمام همه رو به بابا هرمز نشون دادیم ...... با تمام وجودی که دلم می خواست همیشه سفره هفت سین رو توی خودم پهن کنم اما از اینکه امسال مجبور شدم بمونم توی جزیره یه جورائی دلم گرفته بود ...بیشتر برای بچه ها ....دلم برای آریانا واردوان سوخت که باید تنها می موندند ..... تعطیلات نوروز همیشه به بچه ها خیلی خوش م یگذشت چون دورشون شلوغ بود و هیچ وقت تنها توی جزیره نمی موندیم ..... اما امسال با بقیه سالها فرق داره ...همه دور هم هستند وما اینجا تنهاییم ..... سال 93 در کنار بچه هامون در جزیره برامون شروع شد ...... آریانا لحظه سال تحویل گفت حالا اگه اهواز بودیم کلی عیدی گیرمون می یومد .....!!!!!! دلم سوخت ....... روزهای نورزو رو تا 9 فروردین به تنهائی سپری کردیم ....اما دیگه طاقتمون تمام شد ودوام نیاوردیم و با عمو امیر وفریبا که برای تعطیلات نوروز به قشم اومده بودن ومی خواتند به اهواز برن در یک حرکت انتحاری شبانه چمدان بستیم وبا بچه ها سوار سمند عمو شدیم وراه 18 ساعته رو با ماشینی پر از اسباب واثیه که جای تکان خوردن توش نبود به سمت اهواز حرکت کردیم ...بدون اینکه به کسی بگیم ..... توی راه خیلی خیلی خیلی خسته شدیم وما هم که عادت به اینجور مسافرت کردن با عاعمال شاقه نداشتیم یه جورائی صد بار تا رسیدن به اهواز ( من به عنوان تصمیم گیرنده خودم رو لعنت دادم ) خلاصه شرایط بدی بود ....تمام مدت اردوان روی پای من بود واستفراغ میکرد ومجبور شدیم توی بندر لنگه از داروخانه براش دارو بخریم تا استفراغش بند بیاد .....بماند که لباس نداشت سر دست که لباسش رو عوض کنم ومجبور شدم لختش کنم ویه جائی ایستادیم ولباساشو شستم واز شیشه ماشین آویزون کردم تا خشک شدن ...خلاصه یه وضعی بود رسیدنمون به اهواز .....ساعت 6 صبح سوار شدن توی ماشین ایرانی اون هم از نوع سمند وساعت 11 شب پیاده شدن درب خونه پدر بزرگ در اهواز کجا ؟؟؟؟ خلاصه رسیدیم .....هیجان آریانا وصف ناشدنی بود ..... زنگ در رو زد واز اونجائی که هیچ کس نمی دونست ما داریم میریم اهواز وشب قبلش هم باهاشون تلفنی صحبت کرده بودیم واز آمدن حرفی نزده بودیم ....با دیدن آریانا همه شون سنگ کوب کردن ...... صدای هیجان جیغ وفریاد بود که روانه حیاط شد ...... عمه پروین که از شدت هیجان گریه اش گرفته بود و محکم منو بغل کرده بود وداد میزد که چه کار خوبی کردید امدین.... آریانا هم از هیجان همه اش می خندید ...... مادر بزرگ وپدر بزرگ وعمه آذر هم اومدن توی حیاط وباورشون نمیشد وکه ما اون وقت شب از کجا با چی رسیدیم ؟؟؟؟؟ تمام اون سختی های سفر به هیجان دیدار می ارزید ...... همون شب همه عمو ها وعمه سوسن از رسیدن ما با خبر شدن وفردا صبح همه شون خونه پدر بزرگ جمع شده بودن ..... بابا هرمز هم 3 روز بعد با پرواز اومد .....تولد آراد هم با اومدن بابائی مصادف شد وخیلی خوش گذشت ....خاله ماندانا دوباره روی سومین بچه اش باردار بود ..... تولد آراد والهه رو با هم گرفتن ....اردوان هم ناراحت شده که چرا برای من تولد نگرفتین که عمه پروین هی بغلش میکرد وروی کیکهای آراد وراستین والهه میردش وشمعهای اونا رو فوت میکرد ...... سیزده بدر هم نشد بیرون بریم ..... بارون شدیدی بود و نتونستیم بیرون بریم وحال همه مون گرفته شد .... 16 فروردین هم برگشتیم قشم .با اینکه تعطیلات کوتاهی بود اما خیلی خوب بود وخوش گذشت وبه بچه ها خیلی خوش گذشت . خوشحالم که تمام مدت تعطیلات رو توی قشم نموندیم وبچه ها اذیت نشدن ...... تنها بودن اینجا خیلی سخته ....... سیزده به در باران شدیدی بود نتونستیم بیرون بریم وبرنامه همه رو خراب کرد .....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 13:7  توسط مامان آریانا  | 

پرادو....

دغدغه های بچه های امروزی خیلی عجیبه وجالبه ....خیلیه که یه بچه 3 ساله دغدغه فکریش خریدن پرادو باشه ...

امرزو زنگ زدم مهد کودک که حال اردوان رو بپرسم مدیرشون گفت خوبه ...توی کلاسه ....گفتم اردوان این مدت که میاد مهد کودک ندیدم شعری ، چیزی یاد بگیره ....گفت زیاد علاقه نشون نمیده وتی کلاس نمی مونه ...میاد توی دفتر پیش من میشنه ...گفتم پیش شما چکار می کنه ؟؟؟ حوصله اش سر نمیره ؟؟؟؟

میگه نه حرف میزنه ...میگه بابام می خواد پرادو بخره ..موبایل بابام سامسونگه ...موبایل مامانم گالکسیه ....مامانم تویوتا کمری داره ..می خواد اینفینیتی بخره ...بابام هم مدیره و ...و...و.....من هاج و واج موندم که این بچه دیگه چی می گه ؟؟؟؟

به مدیرشون میگم دیگه چی میگه ؟؟؟؟ با خنده میگه چیز دیگه ای نمیگه ...همه اش عشق ماشینه ....من موندم که این بچه با چه دقتی به حرفهای ما گوش میده وچطور برای خودش تجزیه وتحلیل می کنه ...

دیروز به باباش میگه ، بابائی کی پرادو می خری ؟؟؟باباش میگه پول ندارم ....میگه پس کی پول داره ؟؟؟؟؟

خواستم بچلونمش با این حرف زدنش .......

چند روز پیش یه کاربدی کرد وبهش گفتم من باهات حرف نمیزنم وباهات قهرم .....هی پشت سرهم صدام کرد ...مامان ...مامان ...مامان جونم ....عزیزم .....مامان عزیزم ...مامان گلم ....

من هیچی جوابش ندادم اما داشتم از درون می ترکیدم از خنده ....بعد با بغض میره روی مبل میشینه وزانوهاشو بغل میکنه ومیگه .....پس من با کی حرف بزنم ؟؟؟؟ موندم چی بهش بگم ...چون غیر من واو کسی توی خونه نبود .......

دنیایی دارن این بچه ها ی امروزی .......دنیای غریبی دارن .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 10:24  توسط مامان آریانا  | 

متد تودت

هیچ چیز بدتر از این نیست که تو بشینی ویه عالمه از دلتنگی برای دخترت بنویسی و بعد برق بره و.....پر......

مدتهای زیادیه که چیزی ننوشته ام ....اتفاقات زیادی گذشته وبچه ها در این مدت تغییرات زیادی کرده اند .

این روزها آریانا نیست واز 27خرداد ماه که رفتیم اصفهان دیگه با من واردوان برنگشته .....جاش توی خونه خیلی خالیه .

از وقتی برگشتیم پرستار بچه ها هم مادرش مریضه ونمیاد واردوان رو میبرم مهد کودک ...الان بعد از یک هفته ، امروز اولین روزی بود که دیگه گریه نکرد .....


روزهای اول با گریه از من وباباش جدا میشد ...برای اینکه تشویق بشه دو روز هم عمو پستچی (بابائی ) براش جایزه ماشین مک کویئن مورد علاقه اش رو گرفت ...کلی خوشحال شد وذوق میکرد ....

دیشب اردوان ماشینهاشو اورد به من میده ومیگه :

مامان این ماشینا رو نمیخوام ....بده به عمو پستچی ...من فردا مد تودت (مهد کودک ) نمیرم....

گفتم باشه بذارشون تا ببرمشون مهد ....میگه کی میری ؟؟؟

کفتم فردا صبح قبل از رفتن به اداره .

گفت خوب من باهات میام اداره ....گفتم تو حالا برو بخواب تا فردا ببنیم چی میشه .

اما امروز صبح خدا رو شکر گریه نکرد .

فقط یکساعت پیش به مربیش گفته زنگ بزن به مامانم کارش دارم .

میگه مامان سلام .

میشه بری برام کتابم رو بیاری ؟؟؟؟ با ماشینهائی که عمو پستچی بهم داده ؟؟؟؟

منم گفتم نمی تونم اما امروز اومدی خونه چون پسر خوبی بودی من وبابا برات جایزه داریم .

دیشب میگه فکر کنم عمو پستچی ماشینها رو از مگازه عمو عماد خریده .

میگم عمو عماد کیه ؟

همون که پیش عمو فرشیده ....

میگم چطور ؟؟؟

میگه آخه اون داره ...قرمز وصورتی هم داره .....

من وبابائی هم به هم دیگه نگاه کردیم !!! عجب !!!!

خلاصه این بچه  با شیرین زبونیاش بد جوری دل میبره .....کیف رو میگه کیس ....دیروز آخر وقت اومده اداره به همکارم میگه کیسم توی ماسین مونده ...بریم بیاریمش ....همکارم میگه کیسه ی چی ؟؟؟؟میگم کیفش رو میگه نه کیسه .....میگه کیسم میمونه !!!!(کیفم میمون ه )

دیشب با آریانا حرف میزد که کی میای خونه ؟؟؟

آریانا هم ریلکس داره واسه خودش خوش می گذرونه ....میگه دلم تنگ شده اما وقتی بهش میگم هفته دیگه بیا ، میگه بذار فکر کنم ببینم چی میشه .....

دلمون خیلی براش تنگ شده ...به اردوان هم خیلی سخت می گذره تنهائی .....

باید زودتر آریانا گلی رو برگردونیم خونه ....خونه بی تو صفائی نداره دخترم .

یه عالمه دلمون برات تنگ شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 11:32  توسط مامان آریانا  | 

تعطیلات نوروز

تعطیلاتمون رو از 24 اسفند ماه شروع کردیم ..امسال اولین سالی بود که بابائی با ما نمی تونست بیاد وما تنهائی باید می رفتیم ..اولین عیدی بود که ما تنهائی می رفتیم .....

سفرمون با رسیدن به اصفهان شروع شد ....خاله سامی هم نی نی اش 16 اسفند به دنیا اومده بود وما همه مون مشتاقانه منتظر دیدن آیلی کوچولو بودیم ....

ظهر ساعت 1:30 رسیدیم فرودگاه و پدربزرگ و مامان بزرگ اومده بودن دنبالمون ....رسیدیم خونه از اشتیاق دیدن آیلی نانازی سر از پا نمیشناختیم ....دیدن همه یک طرف ، آیلی یک طرف ....

نی نی خوشگلی بود ..عزیزم ...عکسهاش به موقع می ذارم ....

خاله ها از دیدن بچه ها کلی هیجان زده بودن ، به خصوص اینکه می دیدن که اردوان اینقدر قشنگ حرف میزنه

سال تحویل رو در کنار پدر بزرگ ومادر بزرگ و خاله ها ودائی ها گذروندیم وکلی خوش گذشت ...خاله سمانه و روهام برای سال تحویل نیومدن اما یک فروردین رسیدن .....هورا ...

از اون روز سوژه بچه ها با پدر بزرگ شروع شد ...روهام و اردوان سر اینکه با پدر بزرگ برن بیرون دعوا می کردن ....سر اینکه دائی علی اول کدوم یکی رو بغل می کنه و می بوسه دعوا می کردن ...سر اسباب بازی و سر هر چی که فکرش رو بکنی دعواشون میشد ....اردوان ، روهام رو هل میداد وروهام  هم جیغ کشان می رفت سراغ مامانش ...روهام اسباب بازیهای اردوان رو می گرفت و از اردوان کتک می خورد .......خلاصه اینکه کلی سوژه داشتیم باهاشون ......

اصفهان خیلی خیلی خوش گذشت ...هر روز با پدر بزرگ بیرون می رفتن بچه ها وحسابی کیف می کردن .

ششم فروردین هم رفتیم اهواز خونه پدر بزرگ (بابا عباس ) ....اونجا هم به بچه ها خوش گذشت . بعد از یکسال بود که همه بچه ها رو می دیدن و از اینکه اینقدر تغییر کرده بودن همه هیجان زده شده بودن .

کلی استقبال کننده داشتیم . دو تا ماشین آدم اومده بودن دنبالمون ...عمه پروین وعمه آذر وعمو حمید وخاله ماندانا با نی نی توی شکمش وآراد نانازی و ندا ونیما والهه  وآریو آروین وجواد ویوحنا و.....دیگه توی ماشین جای ما نبود که بشینیم ....آخرش هم ماشین عمو حمید وعمع پروین دور میدون با هم تصادف کردن ...اول کلی ترسیدیم اما بعدش یه عالمه سوژه شد واسه خندیدن .....چراغ ماشین عمو حمید شکست وسپر عقب عماشین عمه پروین خراب شد ......کلی خندیدیم .........

آخرش

بابائی تا11 فروردین نیومده بود وما تنها بودیم .  بدون اینکه به بقیه بگیم ، بابائی اومد وهمه رو غافلگیر کرد .

تعطیلات خوبی بود....شب هم تولد آراد بود وکلی خوش گذشت ..... 

توی تولد اراد که بابائی وارد شد جیغ همه از هیجان در اومد ....


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 9:57  توسط مامان آریانا  | 

بدون شرح

خدا رو شکر هنوز زنده ام ....خودم باورم نمیشه که اینهمه مدت طولانی سری به این وبلاگ نزدم وچیزی ننوشته ام از بچه های گلم .....

این روزهای آخر سال حسابی درگیر خرید وکار و.....آریانا هم توی این مدت کلاسهای فشرده داشت وهر روز رو با کلاس شنا وزبان وموسیقی سرگرم بود ، به حدی که فرصت درس خوندنش کم شده بود .....

اردوان هم که به عبارتی آتیش می سوزونه ....اونقد ربامزه حرف میزنه که از فرط هیجان دلم می خواد فشارش بدم و......

دیشب براش قصه می خوندم ....قصه شنگول ومنگول ...اونجائی که قرار بود گرگ بدجنس بیاد ودر بزنه .......میگه ....

گرگ تس نیاره ( گرگ ، ترس نداره ) ....اردی گنا داره ....(اردوان گناه داره ) ...میگم چرا ؟؟؟؟ میگه می تسه .....می گم از چی ..میگه ....ا گگه بنجنس ( از گرگ بدجنس ) ...خلاصه اینکه حال می کنیم با حرف زدنش ......

دیشب داشتم با باباش در مورد سوغات یخریدن حرف میزدم ...وسط حرف میگه ...برابابابزگ چی خییدی ؟؟؟؟(برای مامان بزرگ چی خریدی )؟؟؟؟

هاج وواج موندم چی بگم بهش ....

آریانا امروز یه خورده حال ندار بود نرفت مدرسه .....

امروز اومدم وخیلی هول هولکی نوشتم بخاطر اینکه فقط بگم ....ما هستیم ...از همه دوستای گلی که کامنت میذارن ممنون .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:41  توسط مامان آریانا  | 

راستش بعد از اینهمه مدت آدم روش نمیشه چیزی راجع به بچه هاش بنویسه ....

از مرداد ماه تا الان وقایع زیادی رو گذروندیم واتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتیم دو تا مسافرت رفتیم ...اردوان حسابی به حرف زدن افتاده و آریانا خانم هم از کلاس دومش تقریبا ۳ ماه می گذره ...حالا از کجا شروع کنم وچه جوری بنویسم .....؟؟؟؟؟؟؟

اگه فرصت داشتم ومی تونستم تمام وقایع روزانه رو بنویسم اتفاقات جالب زیادی هست که نمیشه نا دیده گرفتشون .....

از همین دیروز بنویسم تا یادم نرفته ....

ماشین کادیلاک رو چند روزیه و فروختیم وبه جاش تویوتا کمری خریدیم رنگ سفید ....کادیدلاک مشکی بود ....اردوان اصلا قبول نمیکنه که دیگه اون ماشین رفته واین جدیده ماشینه باباست ....تا میرسیم خونه میگهخ :

بیب بیب بابا کو؟؟؟

ما هم میگیم تویپارکینگه ...

اما قبول نداره میگه بیب بیب بابا نیست ....

خلاصه هیچ جوری قانع نمیشه که اون ماشینه دیگه نیست .....تا اینکه دیشب با بابائی رفته بود بیرون وخیلی اتفاقی ماشین قدیمی کنار کاشین خودمون ژارک شده بود ...بابائی میگه نمی دونی اردوان چه ذوقی کرده که بابائی ابائی ....بیب بیب بابا اینداست ( ماشین بابائی اینجاست )

از شانس بد راننده هم رسیده و اردوان گیر داده بهش که سووئیچ بیب بیب بابا رو بده ....

مرده هم سووئیچ رو داده به اردوان واون هم با کمال پرروئی رفته نشسته ژشت فرمون ماشین و قانع نمیشد که بیاد بیرون ....

بابائی با هزار دردسر اوردش بیرون و تا رسیدن خونه داشت گریه میکرد .....هرچی براش توضیح دادم که اون دیگه ماشین ما نیست و ماشین ما این یکیه اصلا گوشش بدهکار نبود .

این هم از پسر ماشین بازه ما .....

کلی حرف یاد گرفته ...تا همین دوهفته ژیش نمی تونست درست حرف بزنه اما الان تمام کلمات رو خیلی راحت بیان میکنه وجمله بندیش کامل شده ...به طوری که من گاهی با حرفهاش چشماش اینطوری میشن

سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام وبیشتر از بچه ها بنویسم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 13:30  توسط مامان آریانا  | 

همه چی با هم ....

۹ شهریور ماه من و اردوان رفتیم اصفهان ودلمون خیلی خیلی برای آریانا تنگ شده بود ....همه اش منتظر بودم ببینم عکس العمل اردوان وقتی آریانا رو می بینه چیه ؟؟؟؟

وارد سالن فرودگاه که شدیم اردوان از دور آریانا رو دید .......چنان با سرعت دوید طرفش وهیجان زده شده بود که من متحیر موندم که از دور چطور سریع تشخیص داد ....؟؟؟ عین توی فیلمها خواهر وبرادر کوچولو پریدن توی بغل همدیگه وآرایانا محکم اردوان رو بغل کرده بود ودور خودش تابش می داد ومی خندید .....عشق کردم از دیدن این صحنه ومتاسفانه بعدا به ذهنم رسید که چرا ازشون فیلم نگرفتم ؟؟؟؟

یه جوری بود که انگار دارن فیلم بازی می کنن .....قربونشون برم دوتاشون رو .....

یک هفته رو اصفهان بودیم واونجا هم خاله سمانه و رهام هم بودن وحسابی بچه ها با هم خوش بودن ....هرچند اردوان هر جا رهام رو تنها گیر می اورد حسابی از خجالتش در می اومد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 12:23  توسط مامان آریانا  | 

مطالب قدیمی‌تر