X
تبلیغات
دختر گلی مامان

دختر گلی مامان

اینجا شرح احوالات آریانا گلی وبه قول خودش آریانا خانمه .

بدون شرح

خدا رو شکر هنوز زنده ام ....خودم باورم نمیشه که اینهمه مدت طولانی سری به این وبلاگ نزدم وچیزی ننوشته ام از بچه های گلم .....

این روزهای آخر سال حسابی درگیر خرید وکار و.....آریانا هم توی این مدت کلاسهای فشرده داشت وهر روز رو با کلاس شنا وزبان وموسیقی سرگرم بود ، به حدی که فرصت درس خوندنش کم شده بود .....

اردوان هم که به عبارتی آتیش می سوزونه ....اونقد ربامزه حرف میزنه که از فرط هیجان دلم می خواد فشارش بدم و......

دیشب براش قصه می خوندم ....قصه شنگول ومنگول ...اونجائی که قرار بود گرگ بدجنس بیاد ودر بزنه .......میگه ....

گرگ تس نیاره ( گرگ ، ترس نداره ) ....اردی گنا داره ....(اردوان گناه داره ) ...میگم چرا ؟؟؟؟ میگه می تسه .....می گم از چی ..میگه ....ا گگه بنجنس ( از گرگ بدجنس ) ...خلاصه اینکه حال می کنیم با حرف زدنش ......

دیشب داشتم با باباش در مورد سوغات یخریدن حرف میزدم ...وسط حرف میگه ...برابابابزگ چی خییدی ؟؟؟؟(برای مامان بزرگ چی خریدی )؟؟؟؟

هاج وواج موندم چی بگم بهش ....

آریانا امروز یه خورده حال ندار بود نرفت مدرسه .....

امروز اومدم وخیلی هول هولکی نوشتم بخاطر اینکه فقط بگم ....ما هستیم ...از همه دوستای گلی که کامنت میذارن ممنون .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:41  توسط مامان آریانا  | 

راستش بعد از اینهمه مدت آدم روش نمیشه چیزی راجع به بچه هاش بنویسه ....

از مرداد ماه تا الان وقایع زیادی رو گذروندیم واتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتیم دو تا مسافرت رفتیم ...اردوان حسابی به حرف زدن افتاده و آریانا خانم هم از کلاس دومش تقریبا ۳ ماه می گذره ...حالا از کجا شروع کنم وچه جوری بنویسم .....؟؟؟؟؟؟؟

اگه فرصت داشتم ومی تونستم تمام وقایع روزانه رو بنویسم اتفاقات جالب زیادی هست که نمیشه نا دیده گرفتشون .....

از همین دیروز بنویسم تا یادم نرفته ....

ماشین کادیلاک رو چند روزیه و فروختیم وبه جاش تویوتا کمری خریدیم رنگ سفید ....کادیدلاک مشکی بود ....اردوان اصلا قبول نمیکنه که دیگه اون ماشین رفته واین جدیده ماشینه باباست ....تا میرسیم خونه میگهخ :

بیب بیب بابا کو؟؟؟

ما هم میگیم تویپارکینگه ...

اما قبول نداره میگه بیب بیب بابا نیست ....

خلاصه هیچ جوری قانع نمیشه که اون ماشینه دیگه نیست .....تا اینکه دیشب با بابائی رفته بود بیرون وخیلی اتفاقی ماشین قدیمی کنار کاشین خودمون ژارک شده بود ...بابائی میگه نمی دونی اردوان چه ذوقی کرده که بابائی ابائی ....بیب بیب بابا اینداست ( ماشین بابائی اینجاست )

از شانس بد راننده هم رسیده و اردوان گیر داده بهش که سووئیچ بیب بیب بابا رو بده ....

مرده هم سووئیچ رو داده به اردوان واون هم با کمال پرروئی رفته نشسته ژشت فرمون ماشین و قانع نمیشد که بیاد بیرون ....

بابائی با هزار دردسر اوردش بیرون و تا رسیدن خونه داشت گریه میکرد .....هرچی براش توضیح دادم که اون دیگه ماشین ما نیست و ماشین ما این یکیه اصلا گوشش بدهکار نبود .

این هم از پسر ماشین بازه ما .....

کلی حرف یاد گرفته ...تا همین دوهفته ژیش نمی تونست درست حرف بزنه اما الان تمام کلمات رو خیلی راحت بیان میکنه وجمله بندیش کامل شده ...به طوری که من گاهی با حرفهاش چشماش اینطوری میشن

سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام وبیشتر از بچه ها بنویسم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 13:30  توسط مامان آریانا  | 

بی تابی اردوان ....

این روزها روزهای تنهائی اردوان است ......

روز پنجشنبه بالاخره بعد از یک هفته که مامان اومده آریانا رو ببره وبلیط گیرشون نمی یومد هر دوشون از قشم مستقیم پرواز کردند به سمت اصفهان ......خدا رو شکر راحت رفتند....

دلم براش خیلی تنگ شده ...جاش خیلی توی خونه خالیه واردوان هم مدام سرغش رو می گیره ....آریانا که خونه بود مدام با اردوان باز ی می کرد وزیاد دور من تاب نمی خورد ...حالا که آریانا نیست مدام میاد دستم می گیره که بشینم پیشش وباهاش باز ی کنم ..... دستم می گیره ومیگه بشین ...آبی آبی ...یعنی اسباب بازی بیار ......

نبود آریانا خیلی حس میشه....دیشب دیر وقت به موبایلم زنگ زد ...ترسیدم آخه خواب بودم وباباش گوشی رو برداشت و آریان اهق هق گریه می کرد که دلم براتون تنگ شده ......الهی بمیرم دختر دل نازکم .....

امروز زنگ زدم به خاله اش که دیشب آریانا چش بوده ، اون که عادت به بهانه گیری نداشته ؟؟؟؟ میگه خوابش نمی یومد و مدام بهانه می گرفت که بیدار بمونین .....برای همین زنگ زده به شما ......

دلم خیلی برات تنگ شده دختر قشنگم .....جات خیلی خیلی خیلی خالیه توی خونه .........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 13:15  توسط مامان آریانا  | 

خدا یک افسانه است

فرصتم خیلی کم شده برای نوشتن وحافظه ام یاری نمی کنه که تمام وقایع رو اونجوری که هست بنویسم ...اما دیشب صحبتهائی باهم داشتیم که علارقم کار زیاد اما دلم نیومد ننویسمشون ...می ترسم یادم بره ........

شبها من وتو اردوان با هم می خوابیم و بابائی که خواست بخوابه تو ورادوان رو یکی یکی میبره سر جاهاتون .....

دیشب مثل هرشب که میای توی رختخواب یادت میاد حل مسائل کنی ُ مشکل احساس نکردن خدا رو داشتی ......

بغلم کردی وبا تمام احساست ( که اگه اردوان شیر نمی خورد محکم بغلت می کردم ومی بوسیدمت ) بهم گفتی مامان دوست دارم خدا منو لمس کنه ....

دلم می خواد خدا رو ببینم ، مامان خدا چه شکلیه ؟؟؟؟

سعی کردم با کلماتی که بتونی بفهمیشون برات توضیح بدم اما قانع نمیشه ...دلیلت اینه که چون خدا رو نمیبینم وحسش نمی کنم ونمی تونم لمسش کنم واون منو لمس نمی کنه پس خدا یک افسانه است ......

نمی دونستم چی بگم ....اینکه چه تصوری از افسانه داری که خدا رو یک افسانه می دونی خیلی برام حیرت انگیزه ......من خیلی از تو بزرگتر بودم که ذهنم درگیر خدا واینکه خدا چه جوری وچه شکلی می تونه باشه شده بود ....تو خیلی زود درگیر شده ای واز اینکه دیشب می دیدم که ذهنت اونقدر درگیر شده که خوابت نمیبره دلم خیلی سوخت ....

کلماتی که بکار میبردی تنم رو می لرزوند ......

مامان من دلم می خواد خدا منو بغل کنه .....خدا منو لمس کنه ....

اینو من برم به کی بگم ؟؟؟؟؟

عاشقتم عزیز پر احساس من ......

نگرانم ...نگرانم از اینکه ذهن پرسشگرت قانع نشده و می ترسم بیش از اندازه در این مورد فکر کنی وگیج بشی .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 11:27  توسط مامان آریانا  | 

غیبت طولانی.....

مدتهای زیادیه که هیچی برات ننوشتم ....حالا از کجا شروع کنم ؟؟؟؟؟

تا روز تولدت برات نوشته بودم ....

عید هم خیلی خلاصه بنویسم .......

امسال فروردین مادربزرگ وپذربزرگ وعمه ها وعمو عبداله وزن عموها رفته بودند مکه ....

ماهم از 28 اسفند رفتیم اصفهان وتحویل سال 91 رو درکنار مادروپدرم بودیم وتا 4 فروردین اصفهان بودیم وکلی خوش گذشت .....خاله سامی وعمو حمید هم بودند وتو ورادوان واسه خودتون جولان می دادین .........

از اصفهان هم رفتیم اهواز وششم فرورین صبح زود رفتیم فرودگاه پیشواز حجاج ..........

تو واسه همه شون یک شاخه گل رز گرفته بودیم وبا اینکه صبح زود بیدار شده بودی اما سرحال بودی ......

از مکه هم کلی سوغاتی گیرت اومد ....مادربزرگ وعمه پروین گردن بند مروارید ویک پیراهن خوشگل واست آوردن وواسه اردوان هم دودست لباس وعمه سوسن هم یک پیراهن صورتی وهایده جون هم لباس خوای کیتی برات آورده بودی ...خلاصه اینکه کلی سوغاتی داشتی .....

اتفاق قابل توجهی هم نیافتاده بود وسیزده بودر هم طبق معمول حسابی بهت خوش گذشت .....کلی شاباش واسه رقصیدنهات گرفتی .....

...............................................................

حالا 30 اردیبهشته ......مدرسه ات تموم شده ودیگه دخترم سواد داره ....موقع خوابیدن حتما باید کتاب بخونی ومن لذت می برم از اینکه می بینم اینقدر روان کتاب می خونی وعشق می کنم وقتی چیزی یاد می گیری ومیای برای من تعریف می کنی ...مثلا اینکه چرا ما آدمها رنگ پوستمون با هم فرق میکنه وبعضی گیاهان هستند که حشرات رو می خورن و....و....و....

روزیکشنبه جشن الفبا داری ومن باید برات با مقوا آلو درست کنم ...تو نقش ((  آ  )) رو داری ...

آ مثل آلو

تو باغ کاهو

راستی قشنگه ....دو چشم آهو

حالا تا روز یکشنبه ببینم چه می کنی ......

می خوام از این به بعد خودت توی وبلاگت بنویسی ....

ببینم چه می کنی ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 9:3  توسط مامان آریانا  | 

دیر آمدم ......

مدتهای زیادی ست که نیامده ام وچیزی از بچه ها ننوشته ام ...نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته ام نه ....بلکه اونقدر سرم شلوغه که به قول معروف فرصت سر خاراندن را ندارم .........

خیلی خیلی خلاصه ......

دو روز تعطیلی رو رفتیم تهران .....یه عروسی داشتیم و فرصت خوبی هم بود که بریم سرمای زمستون رو هم بچه ها تجربه کنن .......چهارشنبه صبح که فرودگاه بودیم خاله زنگ زد که کجائی ؟؟؟؟؟گفتم فرودگاه .....گفت جاتون خالی یه برفی داره می باره .....گفتم خاله نگهش دار وبگو بباره تا ما برسیم ......از اونجائی که کلهم همه مون خوش شانسیم .......پرواز سه ساعت تاخیر داشت وتا ما برسیم تهران واز اونجا بریم کرج بارش برف که تمام شده بود هیچی برفهای روی زمین هم اب شده بود ......بماند که توی اون مدت سه ساعت توی فرودگاه اردوان تمام سالت ترانزیت رو بهم ریخته بود که با تمام مسافرا آشنا شده بود وآریانا بیچاره هم نقش یه خواهر مسئولیت پذیر رو ایفا می کرد وهرجا اردوان میر فت دنبالش بود مبادا بلائی سر خودش بیاره ..........

خلاصه با اون همه تاخیر 7 شب رسیدیم کرج خونه خاله بابائی (خونه خاله خودم 4 طبق بدون آسانسور رو عمرا با اون چمدون در خواب هم نیم دیدم که برم بالا ) توی حیاطشون یه خورده برف مونده که آریانا با ذوق وشوق می گفت ما که بارش برف رو ندیدیم بگذار پامو بذارم توی برفها ببینم چه حسی داره ......

مرتب با دهنش نفس می کشید وبرودتی رو از دهنش بیرون میومد ونشونم می داد ومی خندید ...مامان چرا قشم سرد نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟

اردوان هم که کلی ذوق می کرد از اینکه با آریانا بدو بدو می کرد .وکاملا آزاد بود .......

روزجمعه هم بچه ها رو همراه آراد بردیم تیراژه و اونقدر هیجان به خرج داده بودن که دلم سوخت ........

اما خدا رو شکر سیتی سنتر همین روزها راه می افته ودیگه بچه ها شهر بازی دارن .........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 8:59  توسط مامان آریانا  | 

تولدت مبارک عزیز دلم

برایت می نویسم تا بدانی چقدر عزیزی وچقدر دوست داشتنی ..........

باورم نمی شود ...چه زود ۷ ساله شدی ...چه زود به پایان کودکی ات نزدیک می شوی .....

انگار همین دیروز بود که با یک لباس سرهمی سبز وکفشهای کوچکی که فقط دو انگشت من توی آن می رفت از هواپیما بیرون اومدیم وبابائی با هیجان تو رو می دید که بعد از یکماه چه بزرگ شده بودی .....همین دیروز بود که برای اولین بار در مهمانی دوستانه همه پر از هیجان وشور بودند که اولین نوزاد گروه دوستانه مان را که تو باشی در آغوش بگیرند ....خاله سولماز وخاله نکیسا مشتاقانه در انتظار دیدن تو .....وای خدای من چه زود گذشت ...حالا زورم نمی رسد که تو را بلند کنم ودر آغوش بگیرمت ....حالا آنقدر بزرگ شده ای که سر هر چیزی که مخالف نظرت هست با من بحث می کنی وگاهی من در مقابل استدلالهایت کم می آورم ......

حالا روزهائی هست که با یادآوری دوران بچه گی ات سر ذوق می آئی و عجیب است که خاطرات بچه گی ات را خوب به یاد داری ..................

امسال مثل همیشه که منتظرم تا روز تولد عزیزانم برسد وبتوانم تا آنجا که می توانم غافلگیرشان کنم برای تو از ماهها قبل تدارک هدیه ای برایت دیدم که خیلی دوست داشتی .....موبایل کیتی

لحظه بازکردن کادو یت برای من خاطره انگیزترین وپر هیجان ترین لحظه بود .... چشمهایت که از شادی

برق میزد برای من کافی بود تا بدانم همه دنیا مال من است که توانسته ام خوشحالت کنم ...آن هم به یمن زحمتی که به عمو فرشید وخاله نکیسا داده بودم که این دو همیشه در شادیهایمان شریکند .....

آریانای عزیزم تمام چیزهای خوب دنیا رو برای تو می خواهم ...می خواهم به تمام آنچه می خواهی دست یابی .....من همیشه ودر همه حال کنارت هستم ....دوستت دارم آنچنان که در تصور نمی گنجد........

آرزویم رسیدن تو به تمام آرزوهای خوب است .................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 12:15  توسط مامان آریانا  | 

دختر نگو یه دسته گل ........

دیروز رفته بودم مدرسه آریانا جون .....معلمش خیلی خیلی ازش راضی بود وازم خواست که براش یه جایزه بگیرم که سر صف تشویقش کنن ......

من هم بعد از کلی فکر کردن رفتم براش یه کتاب دایناسورها و سی دی های اموزشی موشا وکوشا رو براش گرفتم وکادو پیچی کردم ودادم دفتر مدرسه شون ...........

 

حالا قراره که بهش جایزه شو بدن و منتظرم ببینم عکس العملش چیه ....واسه تمام بچه های کلاسشون هم پاک کن باربی خریدم که خانمشون بهشون بده از طرف آریانا ......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 8:33  توسط مامان آریانا  | 

عشق منی تو ....تو عاشق بستنی ....

الان مدتیه که از مدرسه میای دیگه به من زنگ نمیزنی واونقدر با اردوان وکشور مشغولی که یادت نمیاد باید به من زنگ بزنی ویه خورده مثل اون موقعها روی اعصابم راه بری که حوصله ام سر رفت ...خدا رو شکر که دیگه حوصله ات سر نمیره ....

اردوان این روزها اونقدر شیرین شده که هرچی بگم کم گفتم ...اونقدر که تو هم با اشتیاق وذوق فراوان قربون صدقه اش میری که قربون داداشه گوگولی وخوشمزه ام برم ......مدام هم از خوشمزه گی اش می خوریش ....یعنی اینکه جای دندونهات روی بازوی سفید قلمبه است .....

اون وروجک هم صداش درنمیاد .......

خلاصه خواهر برادر حسابی با هم خوش می گذرونین ......

دیروز تلفنم زنگ زده میبینم از خونه است .....

من :سلام دختر گل مامان

آریانا: سلام مامان

من : چطوری مامان ....خسته نباشی ....چه عجب به مامان زنگ زدی ؟؟؟مدرسه چه خبر؟؟؟

آریانا: مامان هیچ خبر همه چی خوبه ....بستنی بخورم ؟؟؟؟؟؟

من : آها پس واسه بستنی زنگ زدی ؟؟؟؟؟؟

آریانا : آره مامان بخورم ؟؟؟؟؟

من : بخور ....

آریانا: باشه مامان خداحافظ .......

من :

ما روباش ...گفتیم شاید بچه مون زنگ زده خب رنمره املاشو بهمون بده ؟؟؟؟زهی خیال باطل .....

دوست دارم آریانا گلی مامان ....یه عالمه ...هرچی بگم بازم کمه .............................

اردوان این روزها تازه یاد گرفته که اجزای بدنش رو بهمون نشون بده واون هم به زیباترین وبامزه ترین شکل ممکن .

اصولا بچه ای نیست که بشینه وتو باهاش کار کنی وچیزی بهش یاد بدی ...همه چی رو حین بازی و شیطنت باید باهاش کار کنم .....همچنان عاشق کابینت های آشپزخانه است وتا حالا کلی ضرر وزیان بهم زده وکلی از سرویسهامو ناقص کرده وکلی ظرفهائی رو خیلی دوست داشتم  رو شکونده .....اصولا با کلمه دست نزن ونکن ونه هیچ ارتباط خوبی نداره و اصلا این چیزها رو نمیشنوه ......

کافیه صدای در بیاد که یکی اومده یا یکی داره میره بیرون ...هرچا باشه خودش رو میرسونه ببینه چه خبره ؟؟؟؟؟

خلاصه اینکه همه مون عاشقنه دوست داریم ....آریانا که از مدرسه میاد اردوان هست ودیگه حسابی سرش گرمه .....ما هم تا میریم خونه اون وروجک میدوه وفرار میکنه که یعنی ما بریم دنبالش و بغلش کنیم واون هم غش غش بخنده ......

کارشه اینه تا یکی میاد خونه میدوه طرف مبل وبا هیجان مثلا خودش رو قائم میکنه .....تا میگم آرشیدا اومد .....میره طرف در اما به محض باز شدن در فرار میکنه سمت مبلها وکله اش رو میکنه توی کوسنها .....

شیطون بلای مامان .....همه مون دوستت داریم ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:55  توسط مامان آریانا  | 

قرص خواب ورده ......

این روزها سرم خیلی شلوغ بوده ونتونستم از آریانا جون چیزی بنویسم ......

مدرسه رو خدا رو شکر دوست داره وخانمش هم با اقتدار هرچه تمامتر ۳۲ تا دانش آموز رو توی کلاس کنترل میکنه ودرس میده .

روز یکشنبه ۱۵ آبان اولین املاء زندگیش رو نمره خیلی خوب که به زمان ما میشه ۲۰ رو گرفت ....چقدر بد شده که نمره نمیدن ....یادمه اون روزها چه رقابتی بود با همکلاسیهامون که تو چند گرفتی و من چند گرفتم واون چند گرفته ؟؟؟؟؟بعضی وقتها نمره هامون رو از هم قائم می کردیم.....اما حالا همه چی عوض شده ...اون موقع ما می گفتم آ کلاه دار و ا بی کلاه  حالا میگن آ اول و ا غیر اول و.....کلا همه چی عوض شده .....

خلاصه فردا دومین دیکته شو داره ودیروز کلی باهاش کار کردم وکلمات خارج کتاب بهش گفتم واز پسش براومد ....اما اونقدر دلهره پیدا کرده بود که شب هر کاری می کرد خوابش نمیبرد ....

اومده به من میگه مامان تو رو خدا یه قرص خواب ورده ( یعنی قرص خواب آور ) به من بده من بخوابم ......

منم از حرفش کلی خنده ام گرفته بود و بوسیدمش وبهش گفتم چرا نمی خوابی ؟؟؟

میگه همه اش فکر می کنم که املام خوب نمیشه وبلد نیستم بنویسم ....بهش گفتم تو خوب بلدی واز هیچ چیزی نترس ...اضطرابت بیخوده ...چون همه رو بلدی ....اما اصرار داشت یه چیزی بخوره که خوابش ببره ...من هم بهش زادتین دادم وبهش گفتم راحت می خوابی (البته چون برا ی آلرژی اش داره می خوره وگرنه بهش نمیدادم )

باز حرف خودش رو میزد و بعد بخاطر اینکه بهش ثابت کنم که خوب بلده بهش گفتم کلماتی رو که میگم با دستت روی مبل برام بنویس وهمه رو درست نوشت وکلی بهش امیدواری دادم وتشویقش کردم .......اما خودم باعث اینهمه اضطرابش بودم چون وقتی باهاش کار می کردم زیادی ازش توقع داشتم وباعث شدم که بترسه ......

خلاصه مجبور شدم برم توی تختش رو بغلش کنم وکلی با هم حرف زدیم تا خوابش برد (تازه نطقش بازشده بود که از خانمش واز بچه ها واز مدرسه برام حرف بزنه ) به هرحال هر طوری بود خوابید .....امیدوارم املای امروزش رو خوب بنویسه ..............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 9:9  توسط مامان آریانا  |